خرید بک لینک
من خواستم، من نوشتم... و شد!

و شد! و تو تاب نیاوردی! به همین مسخرگی!

اما زیبا! این قصه را نوشتن، جرات میخواست که من داشتم و تازه هنوز اول راه است!

بشمار...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 5:54 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 11:42

آدم گاهی میترسد بیدلیل! دروغ گفتم زیبا! دروغ گفتم که هیچوقت از هبچچیز نمیترسم! خیلی جاها ترسیدهام! خیلی جاها ته دلم خالی شده و دلهره گرفتهام... هزار شب از فکر و خیال خوابم نبرده!! هزار بار به دیوارها مشت کوبیدم و عاصی شدم... اما زیبا! نخواستم تو بفهمی... نخواستم تو ببینی... خواستم محکمترین ک

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 11:42

تلاش کردن گاهی احمقانهترین کاره! اینو امروز وقتی توی خیابون ولیعصر با هم قدم میزدیم، فهمیدم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:20 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 11:42

میبینی! آدم خیلی جاها دیر میرسد و هیچکس هم مقصر نیست!

مثل امروز که آن خانه را دیدم و پسند کردم و رفتم بنگاه تا قولنامه بنویسم، اما همین که رسیدم، یک نفر فقط چند دقیقه زودتر از من رسیده بود و داشت قولنامه مینوشت!

یاد تو افتادم! همین!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:21 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 11:42

دیروز گلهمند شدم! از دیر رسیدنها... از چیزهای کوچک و بزرگ... امروز صبح زود از بنگاه زنگ زدند؛ گفت شب بیا قولنامه کن خانه را! گفت، پسرم گفته خانه را به شما بدهم! پسر ده سالهاش را میگفت! من دوباره یاد تو افتادم... انگار امروز روز خوبی است! انگار خدا میخواهد کمی نزدیکتر شویم... انگار بناست در خان

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 11:42

زنی که بیهوا خودش را در آغوشت میاندازد... زنی که عشق را بلد است و زنی که خنده را میشناسند و اشک را کشف کرده است...

اینها را از کجا یاد گرفتهای زیبا؟

پس چرا دلم اینقدر گرفته؟

در خوابهای من چه میگذرد؟ بپرس از من...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:59 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 11:42

گفتی: اگر نباشی، میمیرم...

با خودم گفتم: اگر نبودم و نمردی، چه؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:59 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:27

زیبای همیشگی! از بعضی چیزها نمیشود فرار کرد... باید پذیرفت که سرنوشت، بازی حقیری را شروع کرده و جز با نیستی، به سرانجامی نمیرسد...

اما زیبا! نگران روزهای تنهاییات هستم... مرا ببخش زیبا! ببخش که دیگر دستم برای گرفتن دستت، جان ندارد و چشمانم تا ابد بسته خواهد بود...

من زندگی را شناختم زیبا! حالا وقت آن است که بعدش را بشناسم...

فراموشم نکن.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 6:16 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 9:16

میبینی! تهرانم بی قرار شده! دیگه نمیشه توی کوچه پسکوچههاش راحت قدم زد و دستتو گرفت...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 5:45 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 10:36

زیبا! زیبا! گنجشک کوچکم! قبل از دستهای زیادی را گرفتهام و قلبم هزار بار به تپش افتاده است! اما امروز حتی خاطرهی آن روزها را به سختی به یاد میآورم! زندگی من همین یکی دو سال بوده... نعش بیجانم به تو رسید و تو زنده کردی مرا... زیبای بیقرار! زندگی هیچوقت آسان نبوده و نخواهد بود! آدمها خودخواه و ک

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 10:36

باور کن زیبا! ایستادن در جایی که من ایستادهام، کار هر مردی نیست... باور کن که گاهی عشق هم به درد آدم نمیخورد... آن روز که گریستی و گفتی حس کردهای باید به یک دردی بخورد، تو را تمام روح خودم دیدم... اما زیبا! عشق من به تو زندگی داد! من تو را از دستان سیاه مرگ، با چنگ و دندان بیرون کشیدم و حالا تو آ

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 10:36

زیبای دلتنگم! به تو گفته بودم که در زندگی، راه درست و راه غلطی وجود ندارد! اما زیبا، زمان را فراموش نکن... گذشته همیشه مختوم است و باید پذیرفتش... اما امروز اگر دلت گواه کاری را داد و به خاطر ترس و منفعت، انجامش ندادی، زمان را از دست دادهای... پی خودت باش... و در این پیگیری غریب، یقین کن که به خطا

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 10:36

میبینی زیبا! همهی سلامها یک روز به یک خدانگهدار تلخ تبدیل میشوند... و خدایی که نمیبینیمش، هیچچیز را برای ما نگه نمیدارد؛ انگار رها کرده ما را در این تلخی اندوهبار... آدم چهطور اینها را بفهمد و از جرات سلام کردن داشته باشد! سلامها، چوبههای دارند زیبا! سلامها، آغاز یک جدایی تلخند؛ سلامها

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 9:21

اما زیبا! حالا انگار هر لحظه در یک کهکشانم... روی پای خودم نیستم؛ سر جای خودم نیستم؛ فرسنگها از خودم دورم... فرسنگها... از خودت بپرس! از خودت بپرس که بعدها چه قرار است بشود! و اگر درماندی از جواب، بگذار من جوابت را بدهم... گنجشک بیقرارم... تکرار نمیشود؛ این عشق تکرار نمیشود هرگز... و من حالا دی

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 9:21

ببین زیبا! دوباره صبح شده و من نخوابیدهام! انگار منتظر توام که بیایی و دست بکشی روی خستگیهام و قربان صدقهی زخمهام بروی! که بیایی و دلت را رها کنی روی شانههای مردی که بار غربت را به دوش میکشد...

و من پر شوم از زندگی... و بجنگم دوباره برای ماندنت...

زیبای دلتنگم! بخند که صبح توست...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 6:20 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 9:21

سید عماد موسوی
شاعر، روزنامهنگار

اُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!
درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...
اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!

instagram:
_emad_mousavi

telegram.me/seyedemadmousavi

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

درست! قبول! ولی باور کن زندگی ارزشش رو نداره کوچولو... من دیگه حوصله ندارم! راستش گاهی باید بمیری... یعنی تنها کاری که ازت برمیاد همینه که بمیری! تو میخوای منو مجاب کنی که زنده بمونم کوچولو؟ نه! تو خودتم داری به مردن فکر میکنی... من سعی کردم منصرفت کنم! حتی امروز فقط به خاطر تو از خواب بیدار شدم و

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

میخواهی تا فردا روحم مچاله شود و تنم فرسوده؟

خب همین امروز هم میشود گفت گور پدر همهچیز!

فردا ممکن است خیلی دیر باشد، خیلی دیر!

دردسرت ندهم! باید خلاصش کنیم! بدون اینکه دستمان بلرزد...

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:9 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

مرگ باید چیز تند و آرامی باشد... مثل بوی سرماخوردگی که حتی از پشت گوشی تلفن هم میشود حسش کرد.

اول باید مرد، بعد ادامه داد و هی ادامه داد و هی ادامه داد...!

باید ته این ماجرا را دربیاوریم...

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:46 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

جز نفرت، همهی احساسات آدم موقتی است...

و خشم، زاییدهی نفرت است.

نفرت از این کثافت جاری...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:33 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

سید عماد موسوی
شاعر، روزنامهنگار

اُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!
درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...
اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!

instagram:
_emad_mousavi

telegram.me/seyedemadmousavi

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

میدانی، من همیشه دنبال چیزی بودم که از همهی زندگی و مرگ بزرگتر باشد... دنبال آدمی بودم که همپای دیوانگیهایم تاب بیاورد و از هیچچیز نترسد... آدمی که شرایط تغییرش ندهد و چیزی جز ما، نتواند نسبتش را با من تغییر بدهد! همیشه با زندگی جنگیدم و حتی یک لحظه باور نکردم که زندگی قویتر است... حتی یک لحظه

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

دیدی تحمل قهرت را نداشتم؟! و شیرینتر آن بود که تو هم تحمل فاصله را نداشتی... گنجشک کوچکم! فقط ۲۰ روز از این خرداد نفرینی باقی مانده... و من پر از شوقم برای تابستان... برای روزهایی که به سفر درازمان خواهیم رفت... از زندگی نترس! از قاعدهها و قانونها تبعیت نکن! حتی سعی نکن آدم خوبی باشی! من، تو را ه

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن...

آدمهای بیکار! یک مشت احمق بیکار که با دلهگی خودشان را به یک جاهایی میرسانند!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:50 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

حتما تو هم بارها از خودت پرسیدهای که با این دنیای پر از عظمت و حقارت، چه باید کرد! من صدای غمانگیز زمان را میشنوم که هر روز از خویش، دورترمان میکند! باید تن داد به زندگی زیبای کوچکم! باید پذیرفت که زندگی، مفهوم ناقصی است و تنها با مرگ به کمال میرسد... اما اوج استیصال در ناامیدی است! من پذیرفته

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:43

سید عماد موسوی
شاعر، روزنامهنگار

اُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!
درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...
اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!

instagram:
_emad_mousavi

telegram.me/seyedemadmousavi

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 7:24

به مرگ فکر نکن، مرگ هم امیدی نیست که از تراس اتاقت به خاطرش بپری...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 11:44 توسط سید عماد موسوی |

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 7:24

سید عماد موسوی
شاعر، روزنامهنگار

اُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!
درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...
اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!

instagram:
_emad_mousavi

telegram.me/seyedemadmousavi

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 7:24

سید عماد موسوی
شاعر، روزنامهنگار

اُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!
درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...
اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!

instagram:
_emad_mousavi

telegram.me/seyedemadmousavi

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 7:24

حتی فرصت نشد درست ببوسمت... کاش آن قطار لعنتی نمیرسید هیچوقت و زمان یخ میزد توی همان ایستگاه مترو لعنتی... حالا کجایی؟ با قطار تجریش تا کجا رفتی؟!!! لعنت به بهار... به کدام غریبه چنگ بزنم؟ تقصیر تو نبود گنجشک کوچکم... کسی فکرش را نمیکرد که زندگی اینطور بیرحمانه و ناگهانی ضربهاش را بزند... آخر

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 7:24

صفحه بندی